محمد بن محمد بن حسن طوسی مکنی به ابو جعفر و ملقب به نصیرالدین و مشهور به محقق طوسی یا خواجه طوسی که او را به القاب استاد البشر و عقل حادی عشر و معلم ثالث نیز خوانده اند. تولدش مقارن با طلوع آفتاب روز شنبه یازدهم جمادی الاول سال 597 هجری قمری مطابق با فوریه سال 1201 میلادی در مشهد مقدس اتفاق افتاد. خواجه اصلا از دهکده ورشاه از بلوک جهرود قم است ولی در مشهد مقدس متولد شده و به همین سبب مشهور به طوسی است. پدرش محمدبن حسن از علمای آن زمان که خودش استاد خواجه نصیر
|
|
آثار و تالیفات خواجه:
|
ابوعلی بلعمی
ابوعلی بلعمی(وف 383/363 ق)، مورخ، ادیب و مترجم در زمان سامانیان مىزیست و وزارت عبدالملک بن نوح و منصور بن نوح سامانى را داشت و به دستور پادشاه اخیر «تاریخ طبرى» را از عربى به فارسى ترجمه کرد. بلعمى در این ترجمه بسیارى از موارد «تاریخ طبرى» را تلخیص کرده و در بسى موارد دیگر از منابع جدیدى استفاده کرده است به گونه ای که کتاب او حکم تألیف جدیدى را پیدا کرده است.
محتویات[نهفتن] |
ولادت
محمد بن محمد بن عبیدالله التمیمی البلعمی معروف به ابوعلی بلعمی در بخارا تولد یافت. در ارتباط با دوران کودکی و ایام ابتدایی زندگیاش اطلاع چندانی در دست نیست. وی فرزند بلعمی بزرگ، ابوالفضل محمد بن عبیدالله بلعمی (م 329) است.[1]
علت شهرت او به بلعمى به خاطر انتساب او و نیاکان وى به بلعمان از قراء مرو بود.
دوران وزارت
پس از دوره وزارت یوسف بن اسحاق نوبت به وزارت ابوعلی محمد بن محمد بلعمی رسید.[2] او اولین بار در سال 349 هجری به وزارت عبدالملک بن نوح سامانی رسید.[3]
بلعمی علاوه بر وزارت عبدالملک بن نوح، وزیر منصور بن عبدالملک بن نوح سامانی نیز بوده است.[4]
وی در دوران وزارتش با «الپتگین» ارتباط بسیار نزدیکی داشت و هیچ کاری بیعلم و مشورت او انجام نمیداد.[5] الپتگین که موسس سلسله غزنویان داماد وی بوده است، در دوره عبدالملک سامانی فرمانده کل خراسان بود، او بعدها به غزنه رفت.[6] ابوعلی بلعمی و آلپتگین به عنوان دو دوست، متحد و پشتیبان یکدیگر بودند.[7] بلعمی حتی بعضا امور سیاسی مملکت را با مشورت با الپتگین انجام میداد.
ثعالبی در یتیمة الدهر مکرر از ابوعلی بلعمی نام میبرد و از جمله از ابوالحسن علی بن حسن اللحام اشعاری در هجو او نقل کرده است.[8]
ابوعلی بلعمی و ترجمه تاریخ طبری
ابوعلی بلعمی همانند پدرش در نشر زبان فارسی تاثیر بسیار گذاشت و با ادیبان آن دوره از جمله ابوبکر خوارزمی (م383 یا 390) دوستی و مکاتبه داشت.[9]
یکی از کارهای باارزش و ماندگار ابوعلی بلعمی، ترجمه و تلخیص تاریخ الرسل والملوک یا تاریخ طبری است. این کتاب تاریخی به دستور منصور بن نوح سامانی که حکومت را پس از برادرش عبدالملک در دست داشت، در سال 352 که هنوز نیم قرن از وفات طبری نگذشته بود به فارسی ترجمه و تلخیص شد.[10]
این ترجمه که شامل تمام تاریخ طبری است، ترجمه صرف و بدون تغییر این کتاب نیست. تفاوت کار بلعمی با طبری در این است که بلعمی نام روات و اسناد را حذف کرده و از ذکر روایات مختلف در یک مورد که در اصل عربی ذکر شده، احتراز کرده است. او از اختلاف روایتهای بر یک روایت که در نزد مولف یا مترجم مرجح به نظر رسیده، اکتفا جسته است و هر جا روایتی ناقص یافته آن را از مآخذ دیگر و در متن کتاب نقل کرده است و اشاره نموده که محمد بن جریر طبری این روایت را نیاورده است.[11] دیوید مورگان نیز معتقد است «این اثر ابوعلی بلعمی را نمیتوان تنها ترجمه صرف کتاب تاریخ طبری دانست.[12]
سید ابوالقاسم فروزانی مینویسد: «از آنجا که ترجمهای که بلعمی از کتاب تاریخ الرسل والملوک به عمل آورده با حذف اسناد طولانی و نیز روایات متعدد در باب حادثه واحد همراه بوده و نیز در بعضی موارد به خصوص در مورد تاریخ باستانی ایران نکتههایی در بردارد که در اصل کتاب تاریخ طبری نیست، میتوان این ترجمه را که به تاریخ بلعمی معروف است کتاب تاریخ مستقلی به شمار آورد و قدیمیترین تاریخ عمومی فارسی دانست.[13] اثر بلعمی علاوه بر اضافاتی که درباره پیدایش جهان و عقاید ایرانیان در باب آغاز آفرینش آدم علیه السلام و... دارد، حوادث را تا سال 355 هجری ذکر کرده است در حالی که در تاریخ طبری حوادث تنها تا سال 302 آمده است بنابراین این بخش، پیوستی بر تاریخ طبری محسوب میشود.
ترجمه تاریخ طبری که برخی نام آن را «تاریخنامه طبری» خواندهاند، ماخذ و مرجع بسیاری از ترجمههای دیگر؛ مانند ترجمه ترکی شده است. زیرا به واسطه اطناب و تفصیل تاریخ طبری و زیادی حجم آن و اختصار و شیوایی ترجمه بلعمی مورد توجه قرار گرفته است.[14]
برخی معتقدند ترجمه تاریخ طبری توسط ابوعلی بلعمی شخصا صورت نگرفته، این ترجمه توسط دبیران وی انجام گرفته است. محمد روشن مصحح تاریخ نامه طبری مینویسد: «ابوعلی بلعمی از پایه و مایه دانش، بهره چندانی نداشته و در این کار واسطهای بیش نبوده و ترجمه ناب این اثر توسط دبیران و منشیان دانشمند و گمنام دیوان سامانیان انجام شده است. سه تن یا سه گروه در این کار اهتمام ورزیدهاند».[15] اما برخی معتقدند برای این ادعا دلیل کافی در دست نیست.[16]
در ارتباط با نام این کتاب نیز باید گفت برخی نام تاریخ بلعمی[17] را برای این اثر مورد استفاده قرار میدهند. اما برخی نام «ترجمه تاریخ طبری»[18] و یا «تاریخنامه طبری» را درست میدانند. مصحح این اثر در مقدمه آن، ذکر عنوان «تاریخ بلعمی» را برای این کتاب نادرست شمرده است. ایشان آورده است: «سپاس خدای را که تاریخنامه طبری که به نادرست در پارهای از نگاشتههای پارسی «تاریخ بلعمی» خوانده شده است... به انجام رسید».[19]
وفات
وفات بلعمی به سال 363 هجری بوده است.[20] برخی هم سال وفات او را 383 هجری ذکر کردهاند.[21]
شیخ الاسلام احمد ابن ابوالحسن جامی نامقی ترشیزی معروف به شیخ احمد جام در سال 427 - 440 هجری - در روستای نامق زاده شد. نیاکان او از نوادگان جریر بن عبدالله بودند. نام او با القابی که به او دادهاند چنین است: شیخالاسلام ، قطبالاوتاد ، شیخ ابونصر احمد ژنده پیل. او را گاه پیر جام یا شیخ جام نیز نامیدهاند.
وی از عارفان و صوفیان بنام قرن پنجم و ششم هجری قمری است. زادگاه وی نامق از دیار ترشیز یا کاشمر فعلی بوده و مدفن وی در تربت جام میباشد. طول عمر وی را بیشتر مراجع 95 سال و بعضی 96 سال ذکر کردهاند.
در جوانی خمار و لا ابالی بود و در سن بیست و دوسالگی تحولی روحی به او دست داد و به عرفان روی آورد. از مردم کناره گرفت و 18 سال در ارتفاعات نامق و کوهستان بزد گوشه گرفت و به مطالعه در قرآن و تفاسیر و تحقیق در حال عرفا پرداخت. و به خدمت خضر مشرف شد .
در چهل سالگی به تعلیم و ارشاد و گفتار و نگارش رساله و کتاب پرداخت. سفرهایی به نقاط مختلف کرد. در این سفرها بود که نفوذی در طبقات مختلف بوجود آورد و مردمانی به گرد او آمدند. شیخ جام در سال 520 - 536 هجری- درگذشت. او را در معدآباد که بعدها به تربت جام شهرت یافت دفن کردند.
آثار :
- رساله سمرقندیه
- انسالتائبین
- مفتاحالنجات
- روضةالمذنبین و جنةالمشتاقین
- کنوزالحکمة
- سراجالسائرین
- بحارالحقیقة
- دیوان شعر احمد جام
- خبة
نه در مسجد گذارندم که رندی نه در میخانه کاین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهیست غریبم عاشقم آن ره کدام است
خواستم شرح غم دل به قلم بنویسم اتشی در قلم افتاد که طومار بسوخت
غره مشو که مرکب مردان مرد را در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند
نومید هم مباش که رندان باده نوش نا گه به یک ترانه به منزل رسیده اند
عشق آیینه ایست کاندرو زنگی نیست با بی خبران در این سخن جنگی نیست
دانی که کرا عشق مسلم باشد آن را که ز بدنام شدن ننگی نیست